شب رسیدیم خرمشهر - اسکان و جابجایی و بقیه مسائلی که ......- ۲ یا ۳ شب بود چشمم آروم گرفت قرار بود قبل اذان بیدارشیم فکر می کردم خواب می مونم اما یک ساعت زودتر از ساعت مقرر بیدار شدم ، هنوز فقط جسمم بود، نماز شب ِ اون شب نمازی بود پر از شور و شوق اما هنوز طلب نشده بودم ، سرگردان میان این همه هیاهو.....

راهی اروند شدیم ، لابه لای نی ها مسیرمون شروع شد سنگ ریزه های اروند بدجوری پاهامو اذیت می کرد اما بازم شیرین بود ، اینبار دنبال سنگ ریزه های تیز تر نمی گشتم بلکه جاهایی قدم می ذاشتم که سنگ کمتری داشته باشه ، بگذریم ، لب رود دلم شکست ، دلِ بدون روحم انگار احساس می کردم جسمم به روحم نزدیک شده ، فاصله ها کم شده ، قلبم تپششو آروم آروم شروع کرده بود.....

بعدازظهری برای برنامه شب تو تکاپو بودیم ، همه می گفتند نه و از این حرفا اما دلم یه جوری گواهی می داد این برنامه برنامه ی خاصیه نباید از دستش داد ، خدایی با اینکه خیلی از مشکلات پیش اومده بود اما باورم بود  برنامه ای میشه که تو دل و ذهنا باقی می  مونه.......