قرارمون این نبود.........
تو خودم خیلی گشتم اما چیزی از شهادت نیافتم ، شهداء کسانی بودند که به راحتی از هر چیزی که داشتند گذشتند اما من چی می تونم ؟ نمی دونم که می تونم یا که نه!
شهداء با همه ی غمهای دلشون پر از شور و هیاهو بودن اما من چی ، هستم ؟ نمی دونم که هستم یا که نه!
شهداء عشق ولایت تو قلبشون جوش و خروش می کرد با جانشون این عشق شونو اثبات کردند ، اما من چی می تونم ؟ نمی دونم که می تونم یا که نه!
آقای من مولایم ، همه اونا سربازای واقعیت بودن و چقدر زیبا برایت سربازی کردن ، آقای من دلم می خواد فقط برای خودم اثبات بشه که سربازتم فقط همین ، تمام تلاشم اینه تمام انرژیم و دارم برای همین صرف می کنم اما نمی دونم چرا نمی رسم ..... تو این زرق و برق دنیا بدم میاد قدم بزنم به خاطرش همش دارم مؤاخذه می شم .آقای من تو این شب سیاه کورسویی می بینم می ترسم از آن روزی که این هم خاموش بشه و من دیگه نتونم تو رو ببینم .
تو این غروب جمعه دلم بدجوری هوای تو را کرده اما آنقدر گناه کارم که حتی خجالت می کشم اشکامو سرازیر کنم ............
با شهداء قرار گذاشتم که تو همه ی زندگیشون بگردم خودمو مثل اونا کنم اما نشد ، جا پای اونا گذاشتم اما لغزیدم ، لباسشونو پوشیدم اما رنگ اونا رو نگرفتم ...... قرار ما این نبود من و اینجا تو این صحرای پریشونی تنها بذارن و برن ، قرار ما این نبود که ........
هزاران وادي غم را به يك نازت خريدارم