او خواهد آمد
قدم هايم را در گرماي سوزان تابستان تندو تندتر مي كردم ودر تابش شديد آفتاب قبلم با سرديِ خاصي مي تپيد و به آرامي زمزمه مي كردم اي اميد جانان ، اي اميد جانان.............
به راهم ادامه مي دادم از كنار رزهاي زيباي سرخ مي گذشتم ، چنان خودنمايي مي كردند كه انگار گلي ديگر در جايي دِگر همتاي او نيست . سرم را برافراشته به پيش مي بردم در دلم ناملايمات زندگي را يكي يكي مي شمردم ، همه از كنارم مي گذشتن از آنهايي كه ادعاي دوستي داشتند تا غريبه ها همه وهمه مي گفتند و مي خنديدند مثل گذشته ، مي زدند و مي گريستن ، انگار هنوز همان هايي بودند كه بودند به كنارشان رسيدم حرفشان قطع شد سكوت بود و سكوت ، آرام و بي صدا از كنارشان گذشتم ، صدايم كردند انگار كه نشنيدم رفتم و رفتم از آنها گذشتم براي هميشه از همه چيز آنها ، از خوبيها ، بديها ، خط بطلان كشيدم بر تمامشان ، تازه رسيدم به نقطه صفر ديروز خود را آماده كردم با تنها همسفر زندگيم ، كوله باري برداشتيم و راهي شديم در مسيري پر فراز و نشيب اين مسير در عين سخت بودن آسان تر از آن مسير پرهياهو و پرپيچ و خم گذشته بود ، دستي داشتم كه همراه و پناهگاهم ؛ دلي كه هم پاي دلي ديگر در ميدان سرنوشت خودنمايي مي كرد و چشمي كه هر لحظه نظاره گر من تا از راست به چپي نلغزم ، آرام و آرام به پيش مي رفتيم همانند پري در نسيم بهاري ، در راه گلي را نوازش مي كرديم از او سراغ او را مي گرفتيم ، كنار جوي آبي مي نشستيم و از لاله سراغِ سنبل مي جستيم از نرگس پي شبنم ، در باد پي او مي گشتيم ما مسيرمان ، راهمان ، همان بود كه گفتيم .
در راه من بودم واو بودو خدايش همين و بس ، راهي شديم و همچنان ، هنوز كه هنوزه راهي هستيم راهيِ سرنوشتي كه به پيش خواهيم برد با او ، بادلي آرام دور از هر
دغدغه و نگراني و اضطراب دور از هر گونه دورنگي و دورويي .
ما خواهيم رفت و او خواهد آمد و اين انتظار آمدنش آرامشي است بر قلب طوفان زده يمان.
اَللهم عجل لوليك الفرج
هزاران وادي غم را به يك نازت خريدارم