راهيان نور يادش بخير
صبح قبل از اذان رسیدیم اندیمشک بماند ماجراهای مسیر اومدن که هزاران فشار بود و درد. صبح تو اندیمشک کمی آروم شده بودم .

اولین مکانی که خواستن ببرنمون فتح المبین بود دومین بارم بود که می رفتم . شقایقهای سرخش منو به وجد می آورد وقتی تو شیارهای پرپیچ و خم نگاهشون می کردم تو دلم قند آب می شد دلم می خواست بشینم و باهاشون کلی صحبت کنم.
هنوز آماده نشده بودم انگار هنوز شهداء طلبم نکرده بودن جسمم اونجا بود اما روحم یه جا بند نمی شد فقط به زحمت خودمو نگه می داشتم .
از فتح المبین برای اولین بار راهی فکه شدم. فکه انگار مجنونم کرده بود دلم می خواست عین دیوانه ها یه جا بشینمو اون ماسه های داغ و سوزانو رو سرم بریزم بدجوری هوایی شده بودم اما هنوز فقط جسمم بود روحم در اختیار نبود به این طرف و آن طرف پرسه می زد. پاهام می سوخت اما این سوزشو دوست داشتم . شنیدی بعضی از دردها لذت بخشه این ازون دردا بود . پاها مو می ذاشتم هر جایی که داغ تر باشه لذتی زیبا......
هنوز طلب نشده بودم فقط جسم بود بدون روح.....
شب رسیدیم خرمشهر - اسکان و جابجایی و بقیه مسائلی که ......- ۲ یا ۳ شب بود چشمم آروم گرفت قرار بود قبل اذان بیدارشیم فکر می کردم خواب می مونم اما یک ساعت زودتر از ساعت مقرر بیدار شدم ، هنوز فقط جسمم بود، نماز شب ِ اون شب نمازی بود پر از شور و شوق اما هنوز طلب نشده بودم ، سرگردان میان این همه هیاهو.....

راهی اروند شدیم ، لابه لای نی ها مسیرمون شروع شد سنگ ریزه های اروند بدجوری پاهامو اذیت می کرد اما بازم شیرین بود ، اینبار دنبال سنگ ریزه های تیز تر نمی گشتم بلکه جاهایی قدم می ذاشتم که سنگ کمتری داشته باشه ، بگذریم ، لب رود دلم شکست ، دلِ بدون روحم انگار احساس می کردم جسمم به روحم نزدیک شده ، فاصله ها کم شده ، قلبم تپششو آروم آروم شروع کرده بود.....
بعدازظهری برای برنامه شب تو تکاپو بودیم ، همه می گفتند نه و از این حرفا اما دلم یه جوری گواهی می داد این برنامه برنامه ی خاصیه نباید از دستش داد ، خدایی با اینکه خیلی از مشکلات پیش اومده بود اما باورم بود برنامه ای میشه که تو دل و ذهنا باقی می مونه.......
بعدازظهری راهی شلمچه شدیم ، شلمچه ، شلمچه......

مشغول منظم کردن بچه ها بودم نفهمیدم که از سردر ورودی شلمچه گذشتیم ناگهان قلبم ترکید ، اشکم جاری شد مثل دیوانه ها ؛ نمی خواستم راه برم فکر می کردم در حین رفتن یکی میگه آی دستم ، آی پام ، آی صورتم ....... پاهامو نمی تونستم پایین بذارم سریع برش می داشتم که نکنه رو شهیدی پا بذارم ، همه رفتن برای زیارت شهدای گمنام اما من نرفتم ، شلمچه همه اش گمنام بود ، دلم می خواست تو خاکای شلمچه دراز بکشم و یک دل سیر مثل بچه کوچولوها که لج می کنن، گریه کنم آخه هنوز طلب نشده بودم هنوز ....، رفتیم گوشه ای نشستیم حالا بماند چطوری خودمو کشون کشون بردم تا اونجا ، قرار بر این بود که نماز امام زمان و نماز مغرب و عشاء اونجا خونده بشه.
روضه خونده شد دلم می خواست تو تموم اون لحظه ها جیغ بکشم و گریه کنم اما ترسیدم صدام تک بشه ، تو گلوم خفش می کردم هر وقت صدای همه بلند می شد منم عقده أمو بیرون مینداختم ، دیگه خسته شده بودم اما روضه ی مادرم وقتی شروع شد دیگه نخواستم صدام تو گلوم بمونه ، دیگه نخواستم آروم گریه کنم آخه ح.زینب (س)مجبور بود آروم گریه کنه اما ما که مجبور نبودیم ، های های گریه کردم های های اشک ریختم ، اما دلم باز آروم نشد ، می گفتن خاک شلمچه با آدم حرف می زنه من که ندیده بودم اما موقع روضه مادر خاک باهام حرف میزد می شنیدم که مثل من حتی با صدای بلندتر ازمن برای مادر گریه می کنه، اما دلم باز آروم نشد توراه برگشت هر کی برای خودش اشک می ریخت، وقت نداشتیم آروم بیاییم سرعتمو زیاد کردم فیلمی که قسمت خروجی شلمچه پخش می شد دل غوغایی منو آتیش زد اونجایی که شهید علمدار می گفت خاک شلمچه بوی خاک چادر خاکی مادرمونو داره ، اونجا دیگه قابل تحمل نبود عقده ی درون وا شد های های .....
شب اومدیم اسکان ، سخنران کنسل شده بود قرار بر این شد که بچه ها همه جمع شن ، پذیرایی و یه مقدار حاج آقا صحبت کنند و برن برا استراحت ، یه کمی پکر شدم .
برنامه شروع شد ، چه برنامه ای هنوز تو عمرم این طوری برنامه ندیده بودم همه دانش آموز همه کله باد دار، از اول برنامه تا آخرش همه زار ، زار گریه کردن ، دیگه داشتن فضای اسکان و می ترکوندن فکر کنم ترکیده بود خودمون خبر نداشتیم یک حال و هوایی بود با این همه شور و شوق ، هنوز قلبم آروم نشده بود ، بعد برنامه اونقدر بی حس شده بودم که رفتم بلا ببینم بچه ها غذا گرفتن یا که نه همونجا افتادم و نتونستم بلند شم ، پاهام اجازه حتی یک قدم برداشتنو نداده بودن؛ نهار ، شام ، صبحانه همه روکنار گذاشتم آخه خسته شده بودم از بس می خوردم و به هیچ جا نمی رسیدم تبرک شهداء بود اما نمی خوردم .........
صبح خواستیم بریم طلائیه بغضم ترکید،گفتم خدایا شلمچه هم اومدو تموم شد راهیه طلائیه ایم چرا قلبم آروم نمی شه ، حالم خیلی بد شده بود مثل تو راه اومدنی که خودمو چندبار نفرین کردم که چرا اومدم ....

اصلا حالم دست خودم نبود یه دفعه دیدم داریم میریم پاسگاه زید «عملیات رمضان» بغضم دوباره ترکید زبونم ناخداگاه باز شد گفتم بچه ها میدونید اینجا شهداش چقدر غریبن ؟ همه گوششون انگار با من بود ، گفتن چرا؟ گفتم تو ۱۹ رمضان با لب تشنه جون دادن تو آفتاب سوزان تابستون ، بدون اختیار همین طور اشک می ریختم.
پاسگاه زید پیاده شدیم واقعا غریب بودن خلوت خلوت ، آروم آروم ، خودمو کشوندم آخر صف ، بچه ها که رفتن یه گوشه ای زیر پرچم نشستم . دور و برمو گشتم پرچم یا فاطمه الزهرا زیاد بود اما یکیش بدجوری مجذوبم کرد ، چوبش کوتاه بود و رو زمین کشیده میشد ، تک ، دورو برش هیچی نبود رفتم زیرش نشستم انگار یه چیزی یه جای خاصی بود همین که نشستم اشکم سرازیر شد ، های های گریه کردم آخه کسی نبود خودم بودم و پرچم و آب و خاک و خدا....
از آب شکایت کردم و گفتم ..... کلی درد دل با مادرم زهرا..... بغضام همش ترکید و....عهدی بامادرم...... دیگه آخرای دیدار بود می دونستم الآنه اونا از پیش شهدای گمنام میان و باید بریم ، حالم .... ازین جا رو نمی دونم چطور بگم خواب بودم یا که بیدار بیهوش بودم یا که ..... کلی حرف زدم از همه چی و از همه جا خواستم که آرومم کنه .....نمی خواستم که ماجرای اون روزو بگم ، تو شک بودم اما دوباره دلم تو این روز پر از غصه و غم گرفت گفتم می نویسم هر جا که دستم یاری کرد شاید آروم شم اما بازم دلم نیومد گذاشتمش گوشه ی دلم برای خودم و خودش برا همیشه .
دیگه اومدن، باید می رفتیم ، بلند شدم آخر همه راهی ماشین ، اما دلم باز نیومد که برم مثل دیوانه ها پیش پرچم غریبم برگشتم کنار پرچم زانو زدم و بوسش کردم خاکش انگار منو به خودش قفل کرده بود شاید اونجا همون جایی بود که داییم تو بغل مادرش زهرا جون داده بود شاید شاید....
قلبم قرص شد همونطوری که خواسته بودم آروم آروم......
قبل رسیدن به طلائیه آقای حسینی دوباره روضه ی مادر و خوند ، می گفت از سید چرا می خوایین تا روضه ی مادرشو بخونه ، ساده گفت اما دلمونو آتیش زد ، بچه ها با اینکه سن کمی داشتن اما غوغا می کردن ......

رسیدیم طلائیه سه راهی شهادت دیگه آروم بودم دیگه قلبم قرص بود که طلب شده بودم ، اینبار سنگ ریزه های طلائیه دردم نمی یومد می رفتم جاهایی که سنگ بیشتر و تیزتری داره قدم می ذاشتم ، اینو که منویسم هنوز کف پاهام می سوزه اما سوختنش آرامشی داره عجیب ...

رفتیم هویزه دنبال شهیدی خاص می گشتم پیداش نکردم ناخداگاه کنار شهیدی که اسمشو الآن هم یادم نیست نشستم - برا اومدن حاج آقا رفیعی منتظر بودیم - چشمم تو چشم شهید گره خورده بود نمی تونستم رومو برگردونم همه رفتن، ولی من نتونستم ، نشستم ، یکی اومد پیشم گفت باهاش نسبتی داری با تعجب نگاش کردمو گفتم نه!!!!!!!!!!!، اونم با تعجب بیشتری بهم نگاه کردو رفت!!!!!!!!!! ، بازم نگام می کرد باهاش تو دلم کلی حرف های باربط و بی ربط زدم یکی دوبار ، روشو ازم برگردوند اما دوباره نگاهم کرد و.......بماند.
همه جا عجله ای بود اما شیرین ، رفتیم دهلاویه ؛ دهلاویه دیگه حالم خیلی بد بود ورفتم درمانگاه و....
واما میشداغ ، موقع حنا بندون بدو بدو رفتم که حنا بذارن تو دستم ، دستمو بردم جلو ، حنا خنک بود انگار آب یخی رو قلبم ریختن فکر کردم یه دست حنایی بس نیست برای عهدی که بستم هر دو دستمو تو هم قلاب کردم رفتم کنار تپه ی شهدا زیر پرچم مادرم زهرا نشستم تا دستم خوب حنا بگیره، آروم گوشه ی پرچم و به حنای دستم چسبوندم تا عهدم مستحکم تر بشه ، بوسش کردمو راهی شدم ،
راهی دنیایی که با اونجا خیلی فرق داره اما رنگ
جهادش هم رنگ اون جهادِ شاید هم سرخ تر......
هزاران وادي غم را به يك نازت خريدارم