در خانه ی ولایت هم سوخت......

یه چیزایی می گن .....................
می گن امشب اون شبیه که......، می گن امروز اون روزیه که...........
وای خدای من ..........
توان برای به زبان آوردن ندارم ....... دستم برای نگارشش یاری نمی کند ........
و چشم برای نگریستنش اشک امانش نمی دهد.........
کاش آتشی نبود
کاش دری ساخته نمی شد......
کاش در ها مسمار نداشت..........
کاش طناب نبود.........
کاش ......
کاش...
مادرم
....
...
..
.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 22:6 توسط مهدی م.ق
|
هزاران وادي غم را به يك نازت خريدارم