ما چه ميدانيم كه بر سر عزيزان مادر 

مادراني كه يك چشمشان خون بود و يك چشمشان به انتظار نشسته بود مادراني كه قلبشان لبريز از عشق ولايت بود و حسين... مادراني كه با اشك عاشقي انتظار مهدي(عج) پسركان خود را شير دادند تا راهيه شلمچه و فكه و هويز و جزيره مجنونشان كنند مادراني كه الگويشان مادرپهلو شكسته بود و بس

 ما چه ميدانيم كه بر سر جواناني  كه به عشق امامشان راهي كربلايي شدن كه زينبشان قرار بود ماباشيم  چه گذشته ....

كاش مي شد از نخل هاي بي سر كه سوختند و دم بر نياوردن مي پرسيديم كاش مي شد لب باز مي كردند و مي گفتند از عشق بازي عاشقان ثارالله تا شايد ما هم آدم مي شديم شايد ....

از خاك شلمچه مي شود شنيد

 مي شود عشق و ايثار را لمس كرد

مي شود محو ولايت شدن را حس كرد 

 مي شود.....