نخل هاي بي سر
ما چه ميدانيم كه بر سر عزيزان مادر
مادراني كه يك چشمشان خون بود و يك چشمشان به انتظار نشسته بود مادراني كه قلبشان لبريز از عشق ولايت بود و حسين... مادراني كه با اشك عاشقي انتظار مهدي(عج) پسركان خود را شير دادند تا راهيه شلمچه و فكه و هويز و جزيره مجنونشان كنند مادراني كه الگويشان مادرپهلو شكسته بود و بس
ما چه ميدانيم كه بر سر جواناني كه به عشق امامشان راهي كربلايي شدن كه زينبشان قرار بود ماباشيم چه گذشته ....
كاش مي شد از نخل هاي بي سر كه سوختند و دم بر نياوردن مي پرسيديم كاش مي شد لب باز مي كردند و مي گفتند از عشق بازي عاشقان ثارالله تا شايد ما هم آدم مي شديم شايد ....
از خاك شلمچه مي شود شنيد
مي شود عشق و ايثار را لمس كرد
مي شود محو ولايت شدن را حس كرد
مي شود.....
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ ساعت 5:57 توسط مهدی م.ق
|
هزاران وادي غم را به يك نازت خريدارم